دوستی

برای ارتباط بهتر

دوستت دارمها را، نگه میداری برای روز مبادا
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را

اینجملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی
!
باید آدمش پیدا شود
!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد
!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند
!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش

شروع میکنی به خرج کردنشان
!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟

بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزیبه مخزدن به اعتماد آدمها
!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری

اما بگذار به سن تو برسند
!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن
.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن
...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد
...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحمتر
.
تقصیر از ما نیست؛

تمامی قصه های عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند
از طرف فریییییییییییییی
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 23:6  توسط سارینا  | 

سلام عیتون مبارک امیدورام سال خوبی داشته باشید ببخشید با تاخیرای فراوان اپ میشم چون درگیر درس وزندگی شدم امیدورام سال خوبی داشته باشید به همه  ارزواتون برسین اگه  یادتون موند مارو هم دعا کیند امسال هم باید تقویم 90 بگیریم با حسرت به تقویم 89 نگاه کنیم یه اهی بکشیم بگیم اینم سالم گذشت چقده زود گذشت وقت سال تحویل سال 89 گفتیم کاش زود بگذره لحظه شماری میکردیم برای ثانیه ها که به اخر سال رسیدیم ولی واقعا چقده زود گذشت کاش اخر سال 90 بازم اه نکشیم بگیم چقده زود گذشت دعا کینم دیر بگذره تا به همه ارزوامون برسیم .

برای ورق زدن روزای تقویم 90 لحظه شماری نکنیم !!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

ارزواتون پرارزو روزای بهاریتون بهاری تر از بهار لذت ببرین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 فروردین1390ساعت 20:47  توسط سارینا  | 

سلام به همه دوستای گلم یه مدتی نبودم به دلیی درس و دانشگاه و......... 

سلامی به گرمی خوشید سوزنان بیایان تنهایی که تو این زمستون سرد واقعا میچسبه ! از وقتی رفتم سراغ دانشگاه (4ماه) سری به دنیای مجازی نزدم از ملت محترم مجازی بی خبر بودم دلم نم نمکی تنگ شده بود اگه میگم نم نمک دلیل داره به وقتش دلیلش رو میگن . این غیبت باعث شد از همه دوستان هم مجازی هم غیر مجازی دور بشم ومتاسفانه بیشتر باعث جدایی از دوستان مجازی برای همیشه شد اینم دلیل داره به وقتش میگم؟ بعد مدتی اومد سلامی به عزیزان بگم برم برگشتنم معلوم نیست امیدوارم کسانی که به این وبلاگ سر میزنن همیشه موفق سلامت پیروز خوشحال دماغشون چاق به اندازه هندونه باشه راستی تو این زمستون بهتره لباس گرم بپوشین سرمانخورین دماغتوت چیکه کنه یه خورد هم شعله گاز رو کم کنین پنجره رو محکم ببندیدن مطمئن باشین بد نیست

شاد خوشحال باشین

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 بهمن1389ساعت 10:52  توسط سارینا  | 

یک روز کارمند پستی در آمریکا که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن.... کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند... همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا ! همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان بیشرف اداره پست آن را برداشته اند ...!!!
+ نوشته شده در  شنبه 8 آبان1389ساعت 18:19  توسط سارینا  | 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد…

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید…

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند…

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید…

موعد عروسی فرا رسید...

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود…

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد …

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود !  

همه تعجب کردند و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مهر1389ساعت 22:37  توسط سارینا  | 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

 

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

 

صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

 

 پسرش پاسخ داد :

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مهر1389ساعت 22:36  توسط سارینا  | 

این شماره‌ها را یادداشت کنید. جای دوری نمی‌رود. منوی پیشنهاد زیر را بخوانید تا بدانید از آن دستگاه کوچولوی خانه‌تان چه کارهایی که بر‌نمی‌آید! حتماً خبر دارید که با گرفتن بعضی از شماره تلفن‌ها، می‌توانید مشاوره خانوادگی بگیرید، درخواست تاکسی کنید یا قبض‌هایتان را پرداخت کنید. اما بعید است بدانید که این همه شماره برای رفع مشکلات دیگر نیز در اختیار شما هستند. 148 این‌ روزها مشاوران به ازای یک ربع ساعت که با شما حرف می‌زنند، قیمت سرسام‌آوری طلب می‌کنند. اگر فقط یک راهنمایی کوچک می‌خواهید و نمی‌خواهید زیاد هزینه کنید، می‌توانید به 148 زنگی بزنید. این یک مرکز مشاوره معتبر است. با این تفاوت که برای استفاده از آن می‌توانید توی خانه‌تان بنشینید و بدون این که لازم باشد توی چشم مشاورتان نگاه کنید، کمک بگیرید. اصلاً مهم نیست که مشاوره‌تان چقدر طول می‌کشد. مشاورها هر قدر که بخواهید، به رایگان برایتان وقت می‌گذارند. بعد هم کدشان را به شما می‌دهند تا بتوانید کارتان را پیگیری کنید. اگر خدای نکرده مشکل‌تان حاد بود، همین مشاورها شما را به یک پزشک معرفی می‌کنند. به هر حال هیچ چیز جای صحبت‌کردن حضوری را نمی‌گیرد. اگر برای اولین بار به مرکز مشاوره زنگی می‌زنید و مشاور خاصی را در نظر ندارید، خودشان شما را به یک مشاور وصل می‌کنند. 9092301202 برای سرگرم کردن بچه کوچولویتان مشکل دارید؟ برای خواباندنش هم همین‌طور؟ اگر فرزندتان دائم غر می‌زند که برایش قصه بگویید و شما هم چندین بار همه کتاب‌هایش را برایش خوانده‌اید و چیز دیگری هم از قصه‌های مادر بزرگتان یادتان نمانده تا برایش بگویید، این تلفن حسابی به کمکتان می‌آید. این شماره قصه‌گوی زنگوله است. همان موقع که شماره را می‌گیرید، یک صدای بچگانه سیستم را به شما معرفی می‌کند و بعد از خواندن یک شعر کوچولو از شما می‌خواهد که برای انتخاب داستان عدد 1 و برای شعر عدد 2 را شماره‌گیری کنید. بعد از آن می‌توانید با وارد کردن یک شماره شانسی و زدن دکمه ستاره، به یکی از شعرها یا قصه‌ها گوش کنید. هر تماس برایتان 200 تومان خرج بر می‌دارد به جایش حدود 10 دقیقه سر بچه‌تان را گرم می‌کند. چون همه بچه‌ها عاشق تلفن‌اند، می‌توانید مطمئن باشید که بچه تا آخرش را هم گوش می‌کند. تازه هیجان‌انگیزترین بخش ماجرا این است که کسی برای بچه شما قصه می‌گوید که زمانی برای خودتان می‌گفته. آن خانم با صدای مهربان برنامه (شب بخیر کوچولو) که یادتان هست؟ 1818 این شماره به اندازه کافی معروف هست. تیزر تبلیغاتی‌اش را که به یاد دارید؟ خانم قبض تلفن را پرداخت کرده و می‌گوید: (1818 نیازی به قبض نداره). همین که بتوانید بدون ایستادن و وقت تلف‌ کردن در صف بانک، از خانه خودتان و در حالتی که روی کاناپه دراز کشیده‌اید قبض تلفن‌تان را بپردازید، خودش کلی غنیمت است.. اما 1818 فقط به درد همین کار نمی‌خورد. این شماره در واقع شماره سامانه خدمات الکترونیکی شرکت مخابرات استان تهران است. وقتی تماس می‌گیرید، اول از شما می‌خواهد شماره را وارد کنید.. بعد بدهی‌تان را می‌گوید. برای پرداخت باید شماره عابر بانک‌تان را بدهید. نگران نباشید، آنها هم یک شماره قبض به شما می‌دهند تا اگر مشکلی پیش آمد، دست‌تان به جایی بند باشد. از 1818 می‌توانید خدمات دیگری مثل صورت حساب‌های قبلی و دریافت ریز مکالمات را هم بگیرید. یادتان باشد که فقط وقتی از تلفن خودتان زنگ زده باشید می‌توانید از این خدمات استفاده کنید. 88612121 این شماره تلفن امداد خودرو است. الان دیگر ماشین‌های امداد خودرو آنقدر در شهر پراکنده‌اند که حتماً روزی یکی دو بار با آنها برخورد می‌کنید. اگر ماشین‌تان توی راه خراب شد، به جای اینکه بغض کنید یا با گردن کج گوشه خیابان بایستید تا یکی دلش بسوزد و نگه دارد، می‌توانید به این شماره زنگ بزنید تا یک مکانیک کاربلد به کمکتان بیاید. امداد خودرو در همه ایران خدمات می‌دهد. حتی اگر در یک روستای دورافتاده هستید، حداقل روی مشاوره تلقنی‌شان می‌توانید حساب کنید. حواس‌تان باشد وقتی به امداد خودرو زنگ بزنید که پول توی جیبتان باشد. 192 اگر روز خیلی شلوغی دارید و می‌خواهید برنامه‌هایتان را طوری تنظیم کنید که خدای نکرده نمازهایتان قضا نشود، می‌توانید از این تلفن استفاده کنید. همه اوقات شرعی را تا 24 ساعت آینده به شما اعلام می‌کند. همه اوقات شرعی یعنی حتی ساعت نیمه شب شرعی را. اگر هم نمی‌دانید امروز چندم یا چند شنبه است، یا تاریخ میلادی یا قمری را نمی‌دانید هم، این تلفن به شما کمک می‌کند. 133 133را حتماً می‌شناسید این شماره به درد وقت‌هایی می‌خورد که این آژانس‌های دم دستی جواب نمی‌دهند. مثلاً شب عید یا روزهای برفی. 133 یک سری تاکسی دارد که در سطح شهر تردد می‌کنند. وقتی با 133 تماس می‌گیرید، اپراتور نزدیک‌ترین تاکسی بیکار به منزل شما را می‌فرستد دنبالتان. لازم هم نیست آدرس بدهید. اگر قبلاً حتی یکبار ازشان ماشین گرفته باشید، شماره تلفن‌تان را با آدرس ذخیره کرده‌اند. وقتی هم می‌رسند، تماس می‌گیرند تا بروید دم در. البته اگر عجله دارید، کلاً بی‌خیالش شوید. هیچ وقت نمی‌شود روی زود رسیدن‌شان حساب کرد. البته تهران کلی تاکسی بیسیم دیگر هم دارد. مثلاً تاکسی بی‌سیم بانوان با شماره تفلن 1821، 20102020 یا تاکسی تلفنی آریا با شماره 1814. همه آنها قبض‌شان را با تاکسی‌متر حساب می‌کنند، پس خیالتان از هزینه راحت باشد. بهتر است هر کدام از آنها را امتحان کنید ببینید کدامشان بیشتر به کار شما می‌آیند. 191 اگر خدای نکرده خیلی فوری احتیاج به داروخانه پیدا کردید و به خاطر این که هول شده‌اید مغزتان قفل کرد و هیچی یادتان نیامد، این تلفن حسابی به دردتان می‌خورد. 191 با پرسیدن منطقه‌ای که در آن هستید، برایتان اسم و آدرس همه داروخانه‌های نزدیک را می‌خواند. 119 یک صدا که استرس از آن می‌بارد به شما ساعت را اعلام می‌کند! آن هم دوبار پشت سر هم. خوراک وقت‌هایی است که در خانه تنها هستید، یک فیلم ترسناک هم دیده‌اید، کافیست به آن زنگ بزنید تا زهره‌ترک شوید! 137 این شماره فوریت‌های شهرداری است. اگر مشکلی با کوچه و خیابان پیدا کردید، مثلاً چاه فاضلاب کوچه سرریز شد یا موش توی جوی آب پیدا شد، می‌توانید با این شماره تماس بگیرید. این گوشه شهرتان مثل روز اولش تمیز و مرتب شود. 199 به جای اینکه راه بیافتید، بکوبید و تا فرودگاه بروید که شماره پرواز مسافران را بپرسید، یک زنگ بزنید به 199. به شما می‌گوید که آن پرواز چقدر تأخیر دارد تا بیخودی توی فرودگاه معطل نشوید. کلاً هرگونه اطلاعاتی از هر پروازی بخواهید، 199 کمکتان می‌کند. 140 تا حالا چندبار شده که کد پستی‌تان را لازم داشته باشید و یادتان رفته باشد همراه بیاورید؟ این شماره به درد این جور وقت‌ها می‌خورد. با دادن شماره تلفن، کد پستی خانه‌تان را به شما می‌دهد. علاوه بر این، اگر آدرس مناطق پستی تهران را می‌خواهید و می‌خواهید وضعیت بسته‌های پستی‌تان را پیگیری کنید، می‌توانید به این شماره زنگ بزنی
+ نوشته شده در  جمعه 2 مهر1389ساعت 23:18  توسط سارینا  | 

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود. دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: ? من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید.? اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد. دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: ? نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.? خدا گفت: ? اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.? دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند. سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.
+ نوشته شده در  جمعه 2 مهر1389ساعت 23:15  توسط سارینا  | 

اگه سراب دیدید ، تظاهر کنید که ازش آب میخورید و سیراب رد میشید.

نزارید به دروغش افتخار کنه



.

.

.

زندگی رو از شیشه ی جلو نگاه کن ، نه از آیینه ی عقب . . .

.

.

.

اعتصاب چرخ دنده‌های ساعت لطمه ای به گذر زمان نمی‌زند . . .

.

.

.

تا عاقلان راهی برای خندیدن بیابند دیوانگان هزار بار خندیده اند . . .

.

.

.

اراده آهنین ۷بار زمین خوردن و ۸ بار بلند شدن است . . .

.

.

.

گِره های که به هزار نامه دادگستری باز نمی شود ، به یک نگاه و یا ندای ریش سفیدی گشاده می گردد .

ارد بزرگ

.

.

.

گل می روید چون می روید و پروای آن را ندارد که کسی به او بنگرد یا ننگرد.

“جان واتینگ”

.

.

.

اگر خدا می خواست من هم مثل تو فکر کنم ، تو را نمی آفرید . . .

.

.

.

در قلک ذهن خود چیزی بیندوزید که در بازار فردا ، با آن بتوان چیزی خرید . . .

.

.

.

الوارهای خوب آسان بدست نمی آیند ، درختان ضخیم طوفان های

سخت تری را از سر گذرانده اند . . .

.

.

.

تو ارباب سخنانی هستی که نگفته‌ای ، ولی حرفهایی که زده‌ای ارباب تو هستند . . .

.

.

.

هنگامی که دوستی به مشکلی برخورده است ، او را با پرسیدن اینکه :

“چه کاری میتونم برات انجام بدم”

آزار ندهید ، یک فکر مناسب بکنید و آن را انجام دهید . . .

.

.

.

باد می وزد …

میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی

تصمیم با تو است . . .

.

.

.

دوست داشتن بهترین شکل مالکیت

و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است . . .

.

.

.

خوب گوش کردن را یاد بگیریم…

گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند . . .

.

.

.

وقتی از شادی به هوا میپری ، مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه . . .

.

.

.

مهم بودن خوبه ولی خوب بودن خیلی مهم تره . . .

.

.

.

فراموش نکن قطاری که ار ریل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد

ولی راه به جائی نخواهد برد . . .

.

.

.

انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان

یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . .

( وین دایر )

.

.

.

اگر در کاری موفق شوی ، دوستان دروغین و دشمنان واقعی

بدست خواهی آورد . . .

.

.

.

قلب شکستن هنر انسان هاست ، گر شکستی قلبی

فردا میشکند دگری قلب تو را . . .

.

.

.

عالم محضر خداست ، پس در محضر او گناه نکنیم . . .

.

.

.

زندگی کتابی است پر ماجرا ، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز . . .

اگر دلبر ز من دلگیر باشد / علاج رفتنش شب گیر باشد

به پابوس تو دلبر خواهم آمد / اگر در گردنم زنجیر باشد . . .

.

.

.

زندگی وقتی قشنگه که دلی برای دلی تنگ میشه

الان زندگیم خیلی قشنگه !

.

.

.

همانطور که به زیبایی تو خیره شده ام ، با خود می اندیشم

آیا هرگز فرشته ای را دیده ام که در ارتفاعی چنین پایین پرواز کند ؟

.

.

.

با آنکه ز ما هیچ زمان یاد نکردی / ای آنکه نرفتی دمی از یاد ، کجایی . . . ؟

.

.

.

در مشرق عشق دشت خورشید تویی / در باغ نگاه یاس امید تویی

در بین هزار پونه آنکس که مرا / چون روح نسیم زود فهمید تویی . . .

.

.

.

ما کشته ی عشقیم ، محبت کفن ماست / پرورده ی رنجیم ، رفاقت هدف ماست . . .

.

.

.

یک جام پر از شراب دستت باشد / تا حال من خراب دستت باشد

این چند هزارمین شب بی خوابیست / ای عشق فقط حساب دستت باشد . . .

.

.

.

اگه دیدی یه روزی از قلبت دود بلند شد نترس !

اون منم که معتاد محبتت شدم !

.

.

.

زندگی با تو چه زیباست نمیدانی تو / دل من غرق تمناست نمیدانی تو

شوق دیدار تو در باغ دلم میشکفد / بلبل مست تو تنهاست نمیدانی تو

جز تو کس نیست که من منتظر او باشم / دل من منتظر توست نمیدانی تو . . .

.

.

.

چو ماه از کام ظلمت ها دمیدی / جهانی عشق در من آفریدی

دریغا ، با غروب نابهنگام / مرا در دام ظلمت ها کشیدی . . .

.

.

.

شبی پر کن از بوسه ها ساغرم / به نرمی بیا همچو جان در برم

تنم را بسوزان در آغوش خوش / که فردا نیابند خاکسترم . . .

.

.

.

ما غصه خور تلخی فریاد شماییم/ شادیم در آن لحظه که در یاد شماییم . . .

.

.

.

خون من یعنی وجودم ، بی خون من هیچ و پوچم،

‌بارها در عشقنامه نوشتم،خون من مهر وجودت . . .

.

.

.

از دیروزها به دنبالت دویدم و به امید دیدارت به امروز رسیدم ولی افسوس

افسوس که تو به فرداها سفر کرده ای . . .

.

.

.

دوچشمت سرزمین آرزوها نگاهت داستان آشنایی ست

امان از آن زمان که قلب عاشق گرفتار خزان یک جداییست . . .

.

.

.

وقتی دهکده ای آتش می گیرد همه دودش را می بینند

اما وقتی قلبی آتش می گیرد کسی شعله اش را نمی بیند . . .

.

.

.

خانه های جدول زندگیم را دستان مهربانت یک به یک پر کرد

و رمز جدول چنین بود: دوستم بدار . . .

.

.

.

من ازین پس به همه عشق جهان میخندم / به هوس بازی این بی خبران میخندم

هرکه آرد سخن از عشق به آن میخندم / خنده من از گریه غمگین تر است

کارم از گریه گذشته است ، به آن میخندم
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 13:56  توسط سارینا  | 

بوسه ام را می گذارم پشت در / قهرکردی , قهرکردم , سر به سر

تو بیا , در را تماما باز کن / هر چه میخواهی برایم ناز کن

من غرورم را شکستم , داشتی ؟ / آمدم , حالا تو با من آشتی ؟

.

.

.

چی میشد تو هم منو دوستم میداشتی نا زنین / جای گریه رو لبام خنده می کاشتی نازنین

حالا که قهری باهام ولی بدون دوستت دارم / طاقت قهر ندارم پس آشتی آشتی نازنین . . .

.

.

.

به خاطر یافتن مقصر ، زندگی ات را تلخ و سیاه نکن.

بگذار آن چه در پایان یک عشق به جای میماند

خاطرات خوش باشد با من آشتی کن تا دنیا با من آشتی کند . . .

.

.

.

قهر مکن ای فرشته روی دلارا / ناز مکن ای بنفشه موی فریبا

طعنه و دشنام تلخ اینهمه شیرین / چهره پر از خشم و قهر اینهمه زیبا

ناز تورا میکشم به دیده منت / سر به رهت مینهم به عجز و تمنا . . .

.

.

.

همیشه رفتن بهترین نیست

گاهی میان رفتن وماندن هیچ فرقی نیست

چه قهر باشیم چه آشتی

اصل درست این است که عزیزان ما در خانه ی دل ما جای دارند . . .

.

.

.

بهانه میتراشی و مرا عذاب میدهی / به روح بی قرار من تو اضطراب میدهی

دلم پر از گلایه ها تنم اسیر درد و خون / ولی تو قهر با دلم برای لحظه ای مکن . . .

.

.

.

بیا با پاک ترین سلام عشق آشتی کنیم / بیا با بنفشه های لب جوب آشتی کنیم

بیا ازحسرت و غم دیگه باهم حرف نزنیم / بیا برخنده ی این صبح بهار خنده کنیم . . .

.

.

.

از تو به یک حرف ناروا نکشم دست / وز سر راه تو دلربا نکشم پا

عاشق زیباییم اسیر محبت / هر دو به چشمان دلفریب تو پیدا . . .

.

.

.

یه روزی گله کردم من از عالم مستی / تو هم به دل گرفتی دل ما رو شکستی

من از مستی نوشتم ولی قلب تو رنجید / تو قهر کردی قهرت مصیبت شدو بارید

پشیمون و خستم اگه عهدی شکستم / آخه مست تو هستم اگه مجرم و مستم . . .

.

.

.

مهم نیست کی مقصر است

باور کن مهم این است که یادمان باشد عمرمان کوتاه است

در پایان زندگی خواهیم گفت: کاش فقط چند لحظه بیشتر فرصت داشتیم

تا خوب بهم نگاه کنیم و همه ناگفته های مهر آمیز یک عمر را در چند ثانیه بگوییم

پس نازنین بیا آشتی کنیم با مهر



.

.

.

دوستی را دوست، معنی می دهد / قهر هم با دوست، معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست / قهری او هم نشان دوستی است . . .

.

.

.

جنس من از آهن و از سنگ نیست / من دلم تنگ است و یار دلتنگ نیست

حال دل از من نمیپرسی چرا / حال پرسیدن که دیگر ننگ نیست . . .

.

.

.

منو ببخش تنهام نزار ، برای آخرین بار / تنهام نزار ، بی من نرو ، نگو خدانگهدار . . .

.

.

.

اینقدر نگو : اگه ببخشم کوچک می شوم

اگه با گذشت کردن کسی کوچک می شد ، خدا اینقدر بزرگ نبود . . .

.

.

.

برام بمون ، بهونه باش برای دل سپرد/ نزار که آرزوم بشه یه روزی بی تو مردن . . .

.

.

.

منو ببخش که درخشیدی و من چشمامو بستم / منو بخشیدی و من چشمامو بستم

تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم / که نیاوردی به روم هر جا دلت رو می شکستم

منو ببخش ، منو ببخش . . .

.

.

.

منو ببخش عزیزم که از تو می گریزم / می سوزم و خاموشم تو خودم اشک می ریزم

منو ببخش اگه خیلی بهت بدی کردم . . .

.

.

.

گر تو را از ابلهی کردم رها ، برمن ببخش / بر سر پیمان نه بر مهر و وفا ، بر من ببخش

راه ورسم عاشقی را نا بلد چون کودکان / اشتباه و ناروا کردم خطا ، بر من ببخش . . .

.

.

.

من رو ببخش نه به خاطر اینکه من لایق بخشش هستم

بلکه تو لایق ارامش هستی من ارامش تو رو حتی به ارامش خودم نیز ترجیح میدم . . .

.

.

.

منو ببخش که نادیده گرفتم التماس اون نگاه نگرون رو

منو ببخش که گرفتم به جای دست عاشق تو دست عشق دیگرون رو . . .

.

.

.

اگه راهم این روزا از تو یکم دوره ببخش / توی زندگی آدم یه وقتا مجبوره ببخش . . .

.

.

.

اون منم که عاشقونه شعر چشماتو می گفتم / هنوزم خیس می شه چشمام وقتی یاد تو می افتم

هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره / هنوزم می گم خدایا کاشکی برگرده دوباره . . .


+ نوشته شده در  سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 13:55  توسط سارینا  | 


غروب یک روز بارانی زنگ تلفن به صدا در آمد.

زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید دختر کوچکش را به او داد.

زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید،

ماشین را روشن کرد و به نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد.

وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشته کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.



زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال دخترش هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتوموبیل را باز کند.

زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم.

هوا داشت تاریک می شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا امیدی زانو زد و گفت: خدایا کمکم کن!

در همین لحظه مردی ژولیده با لباسهای کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ، من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد…!

زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم، مشکلی پیش آمده؟

زن جواب داد: بله، دخترم خیلی مریض است و من باید هرچه سریع تر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توانم درش را باز کنم.

مرد از او پرسید که آیا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد!

زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: خدایا متشکرم!

سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید!

مرد سرش را برگرداند و گفت: نه خانم، من مرد شریفی نیستم. من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام!!!

خدا برای کمک به زن یک دزد فرستاده بود، آن هم یک دزد حرفه ای!

زن آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتما به دیدنش برود…

فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شرکت شد، فکرش را هم نمی کرد که روزی به عنوان راننده مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود . . .
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 13:51  توسط سارینا  | 

گفتم: خسته‌ام



گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.



گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره



گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.



گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم



گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.



گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!



گفتی: فاذکرونی اذکرکم
.:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.



گفتم: تا کی باید صبر کرد؟



گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
.:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.



گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟



گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
.:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.



گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه!



گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.



گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟



گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم

.:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.



گفتم: دلم گرفته



گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
.:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.



گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله



گفتی: ان الله یحب المتوکلین
.:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::.



گفتم: خیلی چاکریم!



ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:

و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/11) ::.



گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم



گفتی: فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.



گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم



گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.



گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!



گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
..:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.



گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی



گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.



گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟



گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.



گفتم: دیگه روی توبه ندارم



گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.



گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟



گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.



گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟



گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.



گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌کنم



گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.



ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک



گفتی: الیس الله بکاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.



گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟



گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما


.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳)
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت 0:27  توسط سارینا  | 

اون کسی رو که دوست داری هر چند وقت یکبار بهش یاد آوری کن ، تا فراموش نکنه قلبت براش می تپه ، و این یک یاد آوریست . (شکسپیر) * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * دل که رنجید از کسی ، خرسند کردن مشکل است ، شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است ، کوه را با آن بزرگی می توان هموار کرد ، حرف ناهموار را هموار کردن مشکل است . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * گناهی که پشیمانی بیاورد بهتر از عبادتی است که غرور بیاورد… * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * ، همیشه نگاهی را باور کن که وقتی از آن دور شدی در انتظار بماند. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * غیرممکن کلمه ای است که فقط در فرهنگ لغت انسانهای احمق یافت می شود. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * یکی از راههایی که می توان فهمید خدا ما را به حال خود وا گذاشته یا نه این است که دیگر توانایی عبادت برای او را از دست می دهیم * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * اس ام اس فلسفی عاشق بهترین ها نباش… بهترین باش… تا بهترین ها عاشق تو باشند * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * انچه پدید اید نا پدید خواهد شد . خود پشت و پناه خود باش بودا * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * اس ام اسبه جای اندیشه های خود جوش ذهن ادمی از اندیشه های سنجیده باید اثر گرفت. که اولی اثر منفی دارد و دومی اثر مثبت و تو را به نتیجه مطلوبت نزدیک میکند. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * فیبوسه ابتکاریست از طبیعت ، برای زمانیکه احساس در کلام نمی گنجد . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * انسان توانا وقتی کاری را شروع می کند، دو راه بیشتر برایش وجود ندارد: یا مرگ یا پیروزی * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * از همه چیز گذشتن و به همه چیز رسیدن مهم نیست . مهم از چه گذشتن و به چه رسیدن است * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * آفتاب را گر بنظاره بنشینی سایه نتوانی دید! * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * کسی مانده است که خواهد آمد باور کن ، کسی که امکان آمدن را نگه می دارد. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * زندگی داشتن دوست داشتنیها نیست زندگی دوست داشتن داشتنی هاست * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * اس امدنیا همه هیچ، کار دنیا همه هیچ، ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ دانی که ز آدمی چه ماند به جهان، عشق است و محبت است و باقی همه هیچ * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * عمری که اجل در پی آن می تازد ، هر کس غم دنیا بخورد می بازد * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * هیچ وقت از مشکلات زندگی ناراحت نشو، کارگردان همیشه سخت ترین نقش ها را به بهترین بازیگر می دهد. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * دریا باشی یا گودالی کوچک از اب… فرقی نمیکند!! زلال که باشی اسمان در تو پیدا می شود… * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * زندگی بافتن یک قالیست نه همان نقش ونگاری که خودت میخواهی نقشه را اوست که تعیین کرده تو در این بین فقط میبافی نقشه را خوب ببین نکند اخر کار قالی زندگیت را نخرند * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * پیروزی یعنی … توانایی رفتن از یک شکست ، به شکستی دیگر … بدون از دست دادن اشتیاق ….!!!!! * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * برای اثبات خود در صدد نفی دیگری مباش * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * اشعه ی خورشید تا متمرکز نشود، قادر به سوزاندن نیست.. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * اگر تغییر نکنید نابود می شوید… (اسپنسر جانسون) * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می کوبد رونده باش امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * پشت تمام مصیبت های جهان برکاتی نهفته است که بعلت دید محدود ما نمی توانیم آنها رو ببینیم * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * خودت را وقف دوست داشتن دیگران کن! خودت را وقف آفریدن چیزی کن که به تو معنا و هدف بدهد!!! * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * مردم هرگز خوشبختی خود را نمیشناسند اما خوشبختی دیگران همیشه در جلو دیدگان آنهاست . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد ، اما حتمی است . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * کسی که از هیچ کس خوشش نمی آید،بدبخت تر از کسی است که هیچ کس دوستش ندارد. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * خدا روزی ده پرندگان است،اما روزی آنها را به داخل لانه نمی ریزد. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * اگرسازنده ی قفس معنای پرواز را می دا نست،از کارش دست می کشید. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * اگر تنها ترین تنها شوم، باز هم خدا هست، او جا نشین تمام نداشتنی هاست. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * مبارزه هرقدر صعب،صعود را ادامه بده،شاید قله تنها در یک قدمی تو باشد. و بدان آنان که آفتاب را به زندگی دیگران ارزا نی می دارند، نمی توا نند خود از آن بی بهره باشند. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * به آرامش رسیدن، نه با فراموش کردن زندگی بدست می آید و نه با غرق کردن خود در زندگی.
+ نوشته شده در  شنبه 20 شهریور1389ساعت 23:30  توسط سارینا  | 

ميخواهم بگويم ......

فقر همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست ......

فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست .......

فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ، همه جا سر ميكشد ........

فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ..

فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است ..



دکتر شريعتي
+ نوشته شده در  جمعه 19 شهریور1389ساعت 16:11  توسط سارینا  | 

وقتی به شدت عصبانی شدی دستهایت را در جیبهایت بگذار.

یادت باشد بهترین رابطه میان تو و همسرت زمانی است که میزان عشق و علاقه تان به هم بیش از میزان نیازتان به یکدیگر باشد.

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی داني.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: "برای چه می خواهید بدانید؟"

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

با زنی که با بی میلی غذا می خورد ازدواج نکن.

وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.

راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "

هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.

هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.

در حمام آواز بخوان.

در روز تولدت درختی بکار.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

شیر کم چرب بنوش.

هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند
+ نوشته شده در  جمعه 12 شهریور1389ساعت 3:8  توسط سارینا  | 

تو رفتی همچنان در خنده باشم

تو دریای منی ، من ماهی تو / جدا از تو نباید زنده باشم . . .



.

.

.

من و این داغ در تکرار مانده / من و این عشق بیدار مانده ،

مپرس از من چرا دلتنگ هستم / دلم بین در و دیوار مانده . . .

.

.

.

چه بسیار نگاه ها در جهان سرگردانند که در چشمی جای گیرند

و چه بسیار فریادهایی که بر سنگ خاموش بوسه می زنند . . .

.

.

.

گر تو را با ما تعلق نیست ، مارا شوق هست

گر تو را بی ما صبوری هست ، ما را تاب نیست . . .

.

.

.

زندگی تجربه ی تلخ فراوان دارد و سه تا کوچه و پس کوچه و یک عمر بیابان دارد !

.

.

.

روزگاریست شیطان فریاد میزند:

آدم پیدا کنید، سجده خواهم کرد !

.

.

.

عشق بازیست نه بازی که مرا مات کنی ، نازنینا دل من صفحه ی شطرنج که نیست !

.

.

.

غمگین تر از پاییز ، زمستونه که بهار ندیده ، اما غمگین تر از او منم که تو را ندیدم . . .

.

.

.

کاش میشد بر جدایی خشم کرد / شاخه های نسترن را با تواضع پخش کرد

کاش میشد خانه ای از مهر ساخت / مهربانی را در آن سرمشق کرد . . .

.

.

.

راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود . . .

.

.

.

روزی سپری شد به امیدی که شب آید / شب آمد و دیدم به دلم تاب و تب آمد

ای دوست دعا کن من بیچاره مبادا / در حسرت دیدار تو جانم به لب آید . . .

.

.

.

ای کاش تنهایی من گل سرخی بود که هنگام دیدار به تو می بخشیدم . . .

.

.

.

سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن / هنوزم پر میکشه دل واسه به تو رسیدن

من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم / گر پیدا نمی شدی تو شاید که مرده بودم . . .

.

.

.

هم ترانه یاد من باش ، بی بهانه یاد من باش

وقت بیداری مهتاب عاشقانه یاد من باش . . .

.

.

.

بی تو گلشن چو زندونه به چشمم ، گلستون آذر ستونه به چشمم

بی تو آرام و عمر زندگانی ، همه خواب پریشونه به چشمم . . .

.

.

.

دور بودن از عزیزان مشکل است / امتحان با وفایی در جدایی حاصل است

گرچه من دورم ز پیشت ای رفیق / دوریت دریا و یادت ساحل است . . .

.

.

.

روزم خوش است چراکه برای تو میخوانم ، شبم خوش است چراکه برای من میخوانی

روزگارم خوش نیست چراکه با هم نمیخوانیم . . .

.

.

.

کاش میشد همچو آواز خوش یک دوره گرد ، زندگی را بار دیگر دوره کرد . . .

.

.

.

می روم کز خویشتن بیرون شوم / در پی لیلا رخی مجنون شوم . . .

.

.

.

چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن

به رسم دوستی دستی فشردن ولی با هر سخن قلبی شکستن . . .
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 شهریور1389ساعت 0:29  توسط سارینا  | 

آشنایی:
من بعد از اینکه درسم تمام شد،ازطریق یکی ازدوستانم با یک شرکت مهندسی آشنا شدم ودر آنجا شروع به کار کردم.اما ازآنجا که این شرکت تازه تاسیس شده بود ،هنوزکار خیلی جدی برای انجام دادن نداشتم واگرهم کاری بود، وقت چندانی نمیگرفت.

من هم برای گذراندن وقت با ایترنت کار می کردم.آن موقع هنوز وبلاگ نویسی مثل حالا اینقدر همه گیر نشده بود و تعداد وبلاگهای موجود خیلی کم بود.من هم بیشتر وقتم را با خواندن این وبلاگها به خصوص وبلاگهای ادبی می گذراندم. تا اینکه یک روز یکی از دوستان قدیمی انجمن ادبی دانشکده لینک وبلاگش را برایم فرستاد.من هم وبلاگش را خواندم و از آنجاکه مطلب خواندنی زیادی نداشت طبق عادت به سراغ لینکهای کنار صفحه اش رفتم. یکی از آنها را باز کردم...ک صفحه ء آبی باز شد...وقتی شروع به خواندن کردم، آنفدر مطالبش مرا جذب کرد که تمام آرشیوش را هم یک به یک خواندم و وقتی به خودم اومدم دیدم سه ساعت تمام است که در حال خواندن این وبلاگ هستم... شعرها، مطالبی در مورد رفتار شناسی عشق که برایم بینهایت جالب بود...نفد کتابهای مختلف و....

در همین حال به طور اتفاقی همان دوستم که از طریق او با این شرکت آشنا شده بودم، آمد و من هیجان زده او را پای کامپیوتر بردم و گفتم بیا ببین چی کشف کردم و بیشتر شعرهای آن وبلاگ را برایش با شوق و ذوق خواندم.

بعد از آن چنانکه تقریبا رسم بود، بدون آنکه بدانم نویسنده این مطالب اصلا چه کسی است، برایش میل زدم و گفتم که از نوشته هایش چقدر لذت برده ام.

فردای آنروز جواب داد و تشکر کرد و من هم در جواب دوباره آدرس وبلاگ خودم را به او دادم.
به این ترتیب روابط ایمیلی ما ادامه پیدا کرد ، به این صورت که شعرهای همدیگر را نقد می کردیم و نظرمان را نسبت به نوشته های همدیگر میگفتیم. تنها اطلاعاتی هم که از هم داشتیم رشته های تحصیلی مان بود و اینکه من تهران هستم و او شمال.
تا اینکه یک بار که هردومان آنلاین بودیم برای اولین بار شروع به چت کردیم... باز هم در مورد شعر و فلان شاعر و فلان انجمن ادبی....
گاهی تقریبا هفته ای یکی دوبار با هم چت می کردیم و از این طریق همدیگر را بیشتر می شناختیم...و نوشته های جدید همدیگر را هم در وبلاگهایمان می خواندیم.در این مدت نه تنها همدیگر را ندیده بودیم(حتی عکس همدیگررا) بلکه هیچوقت تلفنی هم حرف نزده بودیم.

حدود سه چهار ماه به این ترتیب گذشت تا نزدیک عید من برایش نوشتم که ما داریم به شمال(تنکابن) می رویم.او در جواب شماره تلفن اش را نوشت و گفت شمال که آمدی به من زنگ بزن تا همدیگر را ببینیم.

من هم اصلا نمیدانستم فاصله تنکابن تا بهشهر که محل زندگی اوست چقدر راه است...چند روزی گذشت تا ما به تنکابن رفتیم.درتمام این مدت که من اورا می شناختم، مادرم هم با اشعار او آشنا شده بودند. چون من هرچه شعر خوب در اینترنت پیدا میکردم برای مادرم که خودشان هم شاعر هستند می خواندم.بنا براین مادرم بدون اینکه بدانند او کیست از طریق شعرهایش کمی با او آشنا بودند.

من که نمیدانستم چطور باید با وجود پدر و برادرم با او در شهری غریب قرار بگذارم، موضوع را به مادرم گفتم. مادرم که گمان می کردند موضوع فقط یک دیدار شاعرانه است قبول کردند.

و من هم برای اولین بار به او زنگ زدم. خودش گوشی را برداشت. و من گفنم که الان ما تنکابن هستیم.او گفت برنامه ها و شیفت بیمارستان را جور می کنم و فردا میام. اما وقتی من فهمیدم فاصله بهشهر تا تنکابن پنج- شش ساعت راه است با خودم گفتم بعید است بیاید! آنهم توی عید با این شلوغی جاده ها!

شماره موبایلم را دادم که اگر آمد بتوانیم همدیگر را پیدا کنیم.
فردا شد و من دل توی دلم نبود که اگر بیاید من کجا و چطوردور از چشم پدر و برادرم با او قرار بگذارم....زمان گذشت و حدود ساعت چهار بعد از ظهر روز چهارم فروردین درحالیکه خانواده در حال استراحت بودند زنگ زد و گفت رسیده.و به خاطر شلوغی راه به جای پنج شش ساعت، نه ساعت توی راه بوده!

من گفتم بگذار ببینم چطور میتوانم برنامه را جور کنم. جاییکه ما اقامت داشتیم خارج از شهر بود و من نمی توانستم این مسیر را تنها بروم. به مادرم گفتم و خلاصه به سختی پدر و برادر را به بهانه ای راضی کردیم. در این فاصله سیامک چند بار زنگ زد و چون هیچکدام شهر را خوب بلد نبودیم بالاخره یکجا قرار گداشتیم و من به او گفتم که با مادرم میایم.

او مشخصات خودش را گفت که فلان لباس تنم است و من هم گفتم که با چه ماشینی میاییم.
بالاخره رسیدیم.ایستاده بود کنار یک پل.سوار ماشین شد.من حواسم به رانندگی بود و او با مادرم در مورد شعرحرف می زد. رفتیم یک کافی شاپ نشستیم. و باز هم در مورد شعر و شاعری صحبت کردیم.
تا اینکه زمان گذشت و پاشدیم که او دوباره ماشین بگیرد و تمام این راه را برگردد بهشهر.و من تمام مدت فکر می کردم چطور ممکن است کسی این همه را ه را بیاید برای دیداریکساعته کسی!!

● خواستگاری:
بعد از آن ارتباطمان بیشتر اینترنتی و گاهی هم تلفنی ادامه پیدا کرد...بعضی وقتها که دلم گرفته بود یکدفعه توی اینترنت پیداش می شد و چت می کردیم و دلم کلی باز میشد...

دفعه دوم که همدیگر را دیدیم اردیبهشت ماه، برای نمایشگاه کتاب بود که به تهران آمده بود و با دوستان قرارگذاشتیم و همگی به نمایشگاه رفتیم. دیدار کوتاهی بود و حتی فرصت نشد چند کلمه ای با هم حرف بزنیم ...

و دیدار سوم در یک قرار دسته جمعی اینترنتی در سفره خانه حاجی بابا بود که آنهم در جمع دوستان گذشت.. بنابراین عمده ارتباطمان از طریق اینترنت بود و نه در دیدارهای حضوری.یک بار دیگر هم در منزل یکی از دوستان مشترک اینترنتی همدیگر را دیدیم و دفعه بعد در یک شب شعربود که آنجا بیشتر توانستیم با هم همصحبت شویم.این پنج دیدار در طول چهار ماه صورت گرفت... این مدت برای او کافی بود که مرا بشناسد و تصمیم خودش را بگیرد.روز بعد از آخرین دیدارمان در شب شعر، از سر کار برمیگشتم و در مترو بودم که زنگ زد... تمام راه خانه را موبایل به دست، توی تاکسی و اتوبوس و خیابان حرف زدیم...

همان شب دوباره زنگ زد...گفت که الان باید بروم سر کار و فقط زنگ زدم که چیزی را بهت بگویم که تا حالا به هزار زبان گفته ام........ .و از من خواستگاری کرد.

مدت یک ماه و نیم هرشب دو سه ساعت با هم تلفنی حرف می زدیم تا من بتوانم او را بهتر بشناسم و تصمیم خودم را بگیرم.در این مدت چون او شمال بود و من تهران زیاد نمی توانستیم همدیگر را ببینیم و عمده ارتباطمان از طریق تلفن بود و او سعی می کرد در این صحبت ها خودش را به من بشناساند. دفعه اول تنها به خانه مان آمد و با خانواده ام آشنا شد و موضوع را به مادرم گفت…من خودش را تقریبا شناخته بودم…با توجه به اینکه در مورد ازدواج هرگز نمی شود صد در صد مطمئن بود و به شناخت رسید مگر اینکه دل به عشق بسپاریم….عشق، نه احساسی خام و زودگذر که البته تشخیص بین این دو با تدبیر ممکن است. اما مشکل اصلی من این بود که باید شهرم را ترک می کردم و برای زندگی با او به شمال می رفتم و این مساله تصمیم گیری را برای من خیلی دشوار می کرد.من سرکار می رفتم و از شغلم خیلی راضی بودم… دوستان زیادی داشتم که مدام آنها را می دیدم و دوری از آنها و به خصوص از خانواده ام برایم بیشتر شبیه یک کابوس بود….اما… او ارزش همه اینها را داشت… شاید از دست دادن این چیزها تاوان به دست آوردن او بود….او که عشق مبنای اصلی زندگی اش است و بر این پایه جلو آمده بود و به عشق خود ایمان داشت….
دفعه بعد با خانواده اش آمد. خانواده هامان تفاوت زیادی با هم نداشتند و مادر هردومان فرهنگی اند و خوشبختانه مساله ای برای بروز اختلاف وجود نداشت.

● ازدواج:
چند روز بعد از این خواستگاری رسمی و درست یک ماه و نیم بعد از آن شب که موضوع را به من گفت من تصمیم خودم را گرفتم… و به او جواب مثبت دادم. به همان یقینی رسیده بودم که او در خودش دیده بود.شعار عشق و عاشقی خیلی ها سر می دهند اما باید سره را از ناسره تشخیص داد. در این مدت احساس من به او روز به روز بیشتر می شد و خصلت های بهتری در او کشف می کردم… موضوع بسیار مهم علایق مشترک ما بود به چیزهایی از قبیل شعر و موسیقی که نه به عنوان یک سرگرمی بلکه به عنوان اصول مهم زندگیمان به آنها نگاه می کنیم که با وجود اختلاف بسیار در رشته های تحصیلیمان(پزشکی و مهندسی برق)، باعث می شد حرف همدیگر را به خوبی درک کنیم.

به هرحال من بعد از مدتی از کارم استعفا دادم و راهی دیار سبز شمال شدم! و الان یکسال است که در اینجا زندگی می کنم.و او با لطف و مهربانی اش نمی گذارد من هیج احساس غربت و تنهایی کنم. تقریبا ماهی یک بار به تهران می رویم تا من خانواده و دوستانم را ببینم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 مرداد1389ساعت 19:13  توسط سارینا  | 

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد.
مادر که در حال آشپزی بود ، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
او نوشته بود :

صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان
بیرون بردن زباله 1000 تومان
جمع بدهی شما به من :12.000 تومان !

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:

بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد.
گفت: مامان ... دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

نتیجه گیری اخلاقی :
قابل توجه اونهائی که فکر میکنند مرور زمان آنها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند.
بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم ...
کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.

نتیجه گیری منطقی:
جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!
مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره : جمع بدهی میشه 11.000 تومان نه 12.000 تومان
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 مرداد1389ساعت 19:6  توسط سارینا  | 

اکسیژن از طریق خون به عضلات منتقل می شود. در صورت نرسیدن اکسیژن به خون، عضلات اسیدلاکتیک ترشح می کنند که گرفتگی عضلانی به وجود می آورد. آب کافی یعنی تامین اکسیژن خون. مصرف منظم آب به مغز کمک می کند تا دمای بدن را کنترل کند. برای حفظ رطوبت چشم ها، بینی و دهان، بدن به آب نیاز دارد. آب علاوه بر نرمی مفاصل، از اعضای بدن نیز محافظت می کند.

به گزارش MSN از کل وزن بدن 60 درصد آن از آب تشکیل شده است که هر روز مقداری از آن از طریق عرق کردن، ادرار و نفس کشیدن از دست می رود. اگر چه مصرف روزی ۸ لیوان آب توصیه شده است اما در واقع مقدار آب مورد نیاز بدن به عوامل مختلف از جمله جنسیت، سن، فعالیت بدنی، آب و هوا، ابتلا به بیماری و... ارتباط دارد.

یک فرد سالم و فعال با یک رژیم غذایی سالم می تواند آب مورد نیاز بدن را تامین کند. نکات زیر درباره نوشیدن آب خواندنی است:

- قبل از احساس تشنگی، آب بخورید.
- به هنگام فعالیت بدنی آب را قبل از فعالیت، در حین آن و پس از ورزش کردن بخورید.
- آب را به نوشیدنی های دیگر ترجیح دهید.
- آب بدن را از طریق میوه هایی مانند گوجه فرنگی، هندوانه، طالبی، کرفس و خیار تامین کنید. خوب است بدانید که زمان دقیق مصرف آب اهمیت زیادی دارد و حداکثر تاثیر را روی بدن خواهد گذاشت.
- مصرف ۲ لیوان آب، ناشتا، اعضای داخلی بدن را فعال می کند.
- مصرف یک لیوان آب نیم ساعت قبل از هر وعده غذایی، به هضم غذا کمک می کند.
- خوردن یک لیوان آب قبل از حمام به کاهش فشار خون کمک می کند.
- برای جلوگیری از سکته مغزی یا حمله قلبی، قبل از خواب یک لیوان آب بخورید.
- بدن بدون آب درست عمل نمی ‌کند و به طور مؤثر به سوخت و سوز چربی‌ها نمی ‌پردازد.
- کمبود آب در بدن در اثر مصرف کمتر از نیاز آن، خود را به صورت اضافه وزن ظاهری نشان خواهد داد.
- برای رهایی از آب‌های زاید و مزاحم بین سلولی باید آب بیشتری بنوشید.
- جهت کاهش وزن، نوشیدن آب ضروری است، ولی چقدر آب کافی است؟

در اینجا بیست نکته را در اختیارتان قرار می‌ دهیم که رسیدن شما به اهدف متعالی زیستی و سلامت جسمی را آسان‌تر می کند! بسیاری از متخصصین زیبایی می‌ گویند: نوشیدن آب مورد نیاز بدنتان ارزان‌ترین ‌و سریع‌ترین راه خوش تیپ‌تر شدن است! این گفته باید انگیزه کافی برای ما جهت نوشیدن آب ایجاد نماید!

1. با یکی از همکارانتان شرط ببندید که کدام یک از شما در یک روز کاری می ‌تواند آب بیشتری بنوشد.
2. در هر مقطعی از روز که تغییر فعالیت می ‌دهید، یک لیوان بزرگ آب خنک نوش جان کنید. مثلا در شروع روز درست پس از برخواستن از خواب، درست پیش از ترک منزل برای رفتن به محل کار، وقتی در اداره پشت میز کارتان نشستید و غیره.
3. کار را برای خودتان ساده کنید، همیشه یک بطری پر از آب پاکیزه و خنک روی میزتان داشته باشید و در طول روز همیشه به سراغ آن بروید.
4. وقتی آب میوه می‌ خورید (آب سیب، آب انگور، آب پرتقال) نصف لیوانتان را با آب خالص پُر کنید.
5. وقتی خیلی هوس خوردن غذاهای غیر مغذی کردید، بلافاصله پس از صرف آن یک لیوان آب بنوشید!
6. در ساعات اداری رأس هر ساعت یک لیوان آب بنوشید. با پایان ساعت اداری شما آب مورد نیاز روزانه بدنتان را تأمین کرده‌اید.
7. به جای چای یا قهوه یک لیوان آب گرم با یک قاشق عسل حل شده در آن نوش جان کنید.
8. مادام که سر کار هستید یک لیوان بزرگ پر از یخ در دسترس داشته باشید و همواره آن را از آب خوری اداره پر کنید.
9. تکه‌های کوچک لیمو ترش، پرتقال و دیگر مرکبات را در فریزر منجمد کنید و از آنها به جای تکه‌های یخ استفاده کنید. آب خنک شده با آنها نشاط آورتر است و ضمناً قدری میوه مصرف کرده‌اید.
10. پس از هر بار توالت رفتن، برای تنظیم بهتر سیستم گوارشی تان یک لیوان آب بنوشید.
11. پیش از نوشیدن نوشیدنی‌های گازدار، سه یا چهار لیوان آب خالص گوارا استفاده کنید. خواهید دید دیگر یا میلی به صرف نوشیدنی گازدار نخواهید داشت، و یا با نوشیدن نصف قوطی، از مصرف بقیه آن‌ صرف نظر خواهید کرد.
12. دو برابر میزان مصرف چربی‌ها آب بنوشید. مثلا من هنگام خوردن غذایی که ۱۰ گرم چربی دارد ۲۰ اونس آب می‌ نوشم.
13. با هر وعده غذا دو لیوان پر آب بنوشید، یکی قبل و یکی بعد از غذا، همچنین پیش از هر خوراکی وسط روز، یا عصر، یک لیوان آب بنوشید تا میل به پُرخوری بین وعده‌های اصلی غذا پیدا نکنید.
14. همیشه یک بطری قابل پر کردن مجدد همراه داشته باشید و در اوقات بیکاری در صف بانک هنگامی که در اتوبوس یا مترو هستید، و… آب بنوشید.
15. یک لیوان زیبای لب طلائی تهیه کنید و از شیر آب آن را پر کنید و با لذت بنوشید.
16. بلافاصله پس از آرایش کردن دو لیوان آب بنوشید.
17. یک شیشه دو لیتری آب با خود به اداره ببرید و سعی کنید پیش از پایان کار آن را تمام کنید. اگر نتوانستید این کار را بکنید، در ترافیک در راه منزل آن را بنوشید. این درست مثل شرکت در یک مسابقه است.
18. همیشه در هنگام تماشای تلویزیون، شستشوی رخت‌ها،‌ غذا پختن ‌و غیره یک بطری بزرگ آب در دسترس داشته باشید.
19. به برنامه محافظت از پوست خود نوشیدن دو لیوان آب را بیفزایید. لیوان آب را بنوشید، پوست را تمیز کنید، آن را مرطوب نمایید و غیره،‌ و بعد دوباره آب بنوشید.
20. آبتان را از یک پیمانه مدرج شیشه‌ای پیرکس بنوشید. این راه خوبی برای اندازه‌گیری میزان آب مصرفی تان در روز است.

و اما 10 خاصیت مهم مصرف آب عبارتند از:

1. سلامت پوست: رطوبت پوست مانع پیری می شود و پوست سالم تر می ماند.

2. سردرد: ۷۵ درصد مغز هر فرد از آب تشکیل شده است. بنابراین کمبود آب بدن، باعث سردرد می شود.

3. کمر درد: این ناراحتی بر اثر کمبود مایعات در بدن به وجود می آید. دیسک های موجود در قسمت کمر هر انسان پر از مایعات است و مانند کمک فنر عمل می کند، فعالیت بدنی منظم و میزان کافی مایعات، دیسک ها را آب رسانی کرده و به آن ها اجازه می دهد تا قسمت فوقانی بدن را حمایت کنند.

معمولا مایع درون دیسک در تحمل ۷۵ درصد وزن بدن نقش دارد در حالی که خود اسکلت دیسک تنها در تحمل ۲۵ درصد وزن بدن نقش دارد. افت مایعات، اسکلت را مجبور می کند وزن بیشتری را تحمل کند و در نتیجه درد و ناراحتی به وجود می آید.

4. کاهش عفونت: سیستم لنفاوی موجود در بدن وظیفه دفع ضایعات را دارد. این سیستم قبل از ورود سموم به جریان خون، آن ها را می شکند. آب ناکافی در سیستم لنفاوی در بدن اختلال ایجاد می کند و در نتیجه مقاومت بدن را در مقابل عفونت های خطرناک کاهش می دهد.

5. تمرکز: آب می تواند سموم موجود در بعضی از فرآورده های غذایی مانند افزودنی ها و مواد نگه دارنده را از کبد دفع کند و باعث فعال تر شدن فرد و افزایش تمرکز می شود.

6. آرتروز: آب در نرم کردن مفاصل بین استخوان ها نقش اساسی دارد. کمبود آب، سایش بین سطح غضروف ها را افزایش می دهد و در نتیجه باعث درد و ورم مفاصل می شود.

7. بوی دهان: بوی نامطبوع دهان نشانه بارز کمبود آب بدن است. آب دهان در از بین بردن باکتری های موجود در دهان و آب رسانی به زبان نقش موثری دارد.

8. گرفتگی عضلات: اکسیژن از طریق خون به عضلات منتقل می شود. در صورت نرسیدن اکسیژن به خون، عضلات اسیدلاکتیک ترشح می کنند که گرفتگی عضلانی به وجود می آورد. آب کافی یعنی تامین اکسیژن خون.

9. درمان آسم: آسم، مشکل قوه هاضمه و حالت تهوع صبحگاهی را با مصرف آب کافی پیش گیری و یا درمان کنید.

10. فشار خون بالا: تقریبا ۸۵ درصد حجم خون از آب تشکیل شده است. بنابراین حجم خون با مصرف آب ارتباط تنگاتنگی دارد. به محض افت حجم خون، مویرگ های کم تر فعال بسته می‌شود تا قسمت های فعال تر به خون کافی دسترسی داشته باشند. با بسته شدن رگ ها، به عضلات فشار وارد می آید و مصرف آب می تواند فشار وارد بر عضلات را تسکین دهد.

+ نوشته شده در  جمعه 22 مرداد1389ساعت 23:47  توسط سارینا  | 

وانتی که در عکس مشاهده می کنید در حال طی مسیری از مسیر سمت راست جاده که در عکس مشخص شده به طرف مسیر سمت چپ بوده که دچار حادثه ای استثنایی شده ! این خودرو با برخورد به گاردهای کنار جاده منحرف شده و به صورت معجزه آسایی در محلی که مشاهده می کنید، با چرخش 180 درجه متوقف شده است !



اما نکته حیرت آور این عکس فقط این چرخش فوق العاده نیست.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

آنگاه که خداوند با تو حرف می زند

+ نوشته شده در  جمعه 22 مرداد1389ساعت 9:48  توسط سارینا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مرداد1389ساعت 0:36  توسط سارینا  | 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

 وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است.



+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مرداد1389ساعت 0:13  توسط سارینا  | 

کلمه ها عقاید شکل گرفته و افکار بیان شده هستند به عبارت ساده آن چه می گویی فکری است که بیان می شود. کلمه ها و اندیشه ها دارای امواجی نیرومند هستند که به زندگی و امورمان شکل می دهند.

اگر یک کارگر بی سواد بتواند یک اصطلاحی را در دنیا شایع کند؛ پس من و تو، ما و شما به طور حتم می توانیم استفاده از کلمه ها و اصطلاح های مثبت را در سطح کل ایران گسترش داده و انرژی مثبت را بین همه پخش کنیم..


امروزه ثابت شده که کلمات منفی نیروی منفی به سمت شخص می فرستند و او را به سمت منفی و بیماری سوق می دهند! به طور مثال وقتی به ما می گویند خسته نباشی دراصل خستگی را به یادمان می آورند و ناخودآگاه احساس خستگی می کنیم (با خودتان امتحان کنید) اما اگر به جای آن از یک عبارت مثبت استفاده شود نه تنها نیروی از دست رفته، ترمیم و خستگی جسم را از بین می برد بلکه نیروی مثبت و سازنده ای را به افراد هدیه می دهیم.

مثال:

به جای پدرم درآمد؛ بگوییم : خیلی راحت نبود

به جای خسته نباشید؛ بگوییم : خدا قوت

به جای دستت درد نکنه ؛ بگوییم : ممنون از محبتت، سلامت باشی

به جای گرفتارم؛ بگوییم : ‌در فرصت مناسب با شما خواهم بود

به جای دروغ نگو؛ بگوییم : راست می گی؟ راستی؟

به جای خدا بد نده؛ بگوییم : خدا سلامتی بده

به جای قابل نداره؛ بگوییم : هدیه برای شما

به جای شکست خورده؛ بگوییم : با تجربه



به جای مگه مشکل داری؛ بگوییم : مگه مسئله ای داری؟

به جای فقیر هستم؛‌بگوییم : ثروت کمی دارم

به جای بد نیستم؛ بگوییم :‌ خوب هستم

به جای بدرد من نمی خورد؛ بگوییم : مناسب من نیست

به جای مشکل دارم؛ بگوییم : مسئله دارم

به جای جانم به لبم رسید؛ بگوییم : چندان هم راحت نبود

به جای فراموش نکنی؛ بگوییم : یادت باشه

به جای داد نزن؛ ‌بگوییم : آرام باش

به جای من مریض و غمگین نیستم؛‌ بگوییم :‌ من سالم و با نشاط هستم

به جای غم آخرت باشد؛ بگوییم : شما را در شادی ها ببینم

به جای ببخشید مزاحمتون شدم؛ بگوییم : از این که وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشکرم

به جای لعنت بر پدر کسی که اینجا آشغال بریزد ؛ بگوییم: رحمت بر پدر کسی که اینجا آشغال نمی ریزد

شما هم می‌توانید به این لیست مواردی رو اضافه کرده و برای دیگران بفرستید…

وقتی بعد از مدتی همدیگر را می‌بینیم، به جای توجه کردن به نقاط ضعف همدیگر و نام بردن از آنها مثل:

چقدر چاق شدی؟”،

“چقدر لاغر شدی؟”،

“چقدر خسته به نظر می‌آیی؟”،

“چرا موهات را این قدر کوتاه کردی؟”،

“چرا ریشت را بلند کردی؟”،

“چرا توهمی؟”،

“چرا رنگت پریده؟”،

“چرا تلفن نکردی؟”،

“چرا حال مرا نپرسیدی؟” و ….

بهتر است بگوییم : “سلام به روی ماهت”، “چقدر خوشحال شدم تو را دیدم”، و …. عبارات دیگری که نه تنها بیانگر نقاط ضعف طرف مقابل ما نیست بلکه نوعی اعتماد به نفس را به مخاطبمان القاء میکند. البته اگر اصراری نداشته باشیم که حتماً درباره ی همدیگر اظهار نظر کنیم، وگرنه می‌شود که درباره ی موضوعات مشترک، البته در محوریت مثبت با هم صحبت کنیم.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 22:36  توسط سارینا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 تیر1389ساعت 17:5  توسط سارینا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 تیر1389ساعت 16:51  توسط سارینا  | 

این تصویر توسط دانشمندان دانشگاه کمبریج گرفته شد و اولین جایزه در مسابقات ملی عکسهای علمی در کشور انگلستان را از آن خود کرد.در این تصویر که توسط دکتر توماس اندلین تهیه شده یک مورچه را به صورت وارونه در حالی که روی یک سطح کاملا مسطح قرار گرفته است در حال بالا کشیدن وزنه ۵۰۰ میلی گرمی نشان میدهد که بیش از ۱۰۰ برابر وزن خود مورچه است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 تیر1389ساعت 10:34  توسط سارینا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 تیر1389ساعت 10:18  توسط سارینا  | 

تعدادى از متخصصان اين پرسش را از گروهى از بچه هاى ٤ تا ٨ ساله پرسيدند که: «عشق يعنى چه؟» پاسخ هايى که دريافت شد عميق تر و جامع تر از حدّ تصوّر هر کس بود. در اينجا بعضى از اين پاسخ را براى شما می آوريم:


• هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت ديگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پايش را لاک بزند. بنابراين، پدربزرگم هميشه اين کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. اين يعنى عشق. (ربکا، ٨ ساله)


• وقتى يک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما میدانيد که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بيلى، ٤ ساله)


• عشق هنگامى است که يک دختر به صورتش عطر می زند و يک پسر به صورتش ادوکلن می زند و با هم بيرون می روند و همديگر را بو می کنند. (کارل، ٥ ساله)


• عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می رويد و بيشتر سيب زمينى سرخ کرده هايتان را به يکنفر می دهيد بدون آن که او را وادار کنيد تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کريس، ٦ ساله)


• عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزه اش خوب است. (دنى، ٧ ساله)


• عشق هنگامى است که دو نفر هميشه همديگر را می بوسند و وقتى از بوسيدن خسته شدند هنوز می خواهند در کنار هم باشند و با هم بيشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اينجورى هستند. (اميلى، ٨ ساله)


• اگر می خواهيد ياد بگيريد که چه جورى عشق بورزيد بايد از دوستى که ازش بدتان می آيد شروع کنيد. (نيکا، ٦ ساله)
(ما به چند ميليون نيکاى ديگر در اين سياره نياز داريم)


• عشق هنگامى است که به يکنفر بگوئيد از پيراهنش خوشتان می آيد و بعد از آن او هر روز آن پيراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله)


• عشق شبيه يک پيرزن کوچولو و يک پيرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همديگر را دوست دارند. (تامى، ٦ ساله)


• عشق هنگامى است که مامان بهترين تکه مرغ را به بابا میدهد. (الين، ٥ ساله)


• هنگامى که شما عاشق يک نفر باشيد، مژه هايتان بالا و پائين میرود و ستاره هاى کوچک از بين آنها خارج می شود. (کارن، ٧ ساله)


• شما نبايد به يکنفر بگوئيد که عاشقش هستيد مگر وقتى که واقعاً منظورتان همين باشد. اما اگر واقعاً منظورتان اين است بايد آن را زياد بگوئيد. مردم معمولاً فراموش میکنند. (جسيکا، ٨ ساله)


و سرانجام ...

برنده ما يک پسر چهارساله بود که پيرمرد همسايه شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گريه کردن پيرمرد را ديد، به حياط خانه آنها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسيد به مرد همسايه چه گفتی؟ پسرک گفت: "هيچى، فقط کمکش کردم که گريه کند"

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 تیر1389ساعت 20:17  توسط سارینا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 تیر1389ساعت 23:37  توسط سارینا  | 

 کوه بلندي بود که لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت.
يک روز زلزله اي کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که يکي از تخم ها از دامنه کوه به پايين بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها مي دانستند که بايد از اين تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد.

يک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد.
جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نکشيد که جوجه عقاب باور کرد که چيزي جز يک جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد که تو بيش از اين هستي. تا اين که يک روز که داشت در مزرعه بازي مي کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي کردند. عقاب آهي کشيد و گفت: اي کاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خنديدن و گفتند: تو خروسي و يک خروس هرگز نمي تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش که در آسمان پرواز مي کردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد.
اما هر موقع که عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند که روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتي او ديگر به پرواز فکر نکرد و مانند يک خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندگي خروسي، از دنيا رفت.

تو هماني که مي انديشي، هرگاه به اين انديشيدي که تو يک عقابي به دنبال رويا هايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فکر نکن.

نويسنده: گابريل گارسيا مارکز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 تیر1389ساعت 23:22  توسط سارینا  | 

مطالب قدیمی‌تر